|
صراط مستقیم اعتقادٍی،فرهنگی،اجتماعی
| ||
|
خدا و گنجشک روزها گذشت و گنجشك با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت " . می آید ، من تنها گوشی هستم كه غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام كه دردهایش را در خود نگه می دارد"
... و سر انجام گنجشك روی شاخه ای از درخت دنیا نشست . فرشتگان چشم به لبهایش دوختند ، گنجشك هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود " با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست ." ...گنجشك گفت " لانه كوچكی داشتم ، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی كسی ام . تو همان را هم از من گرفتی . این توفان بی موقع چه بود ؟ چه می خواستی از لانه محقرم كجای دنیا را گرفته بود ؟"... و سنگینی بغضی راه بر كلامش بست. ....سكوتی در عرش طنین انداز شد . فرشتگان همه سر به زیر انداختند .
قرآن کریم: چه بسا چيزی را خوش نداشته باشيد، حال آنکه خير شما در آن است؛ ويا چيزی را دوست داشته باشيد،حال آنکه شر شما درآن است. و خدا می داند،و شما نمی دانيد. سوره ی بقره،آیه ۲۱۶
[ سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386 ] [ 14:40 ] [ علی سهراب پور ]
|
||
| [ قالب وبلاگ : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin] | ||